سفارش تبلیغ
صبا ویژن


امام محمد باقر علیه السلام - متن سخنرانی و روضه استاد حاج مهدی توکلی


 

خواجه نصیر طوسی و ارادت و ادب ایشان به ائمه

خواجه نصیر طوسی شاعر، فیلسوف، متکلم، فقیه، دانشمند، اندیشمند، ریاضیدان و منجم ایرانی بود. کتاب مثلثات او در قرن 16 میلادی به زبان فرانسه ترجمه شد. و ایشان مشاور و وزیر هلاکوخان بود. تمام کمالات رو داشت. در بغداد که خواست از دنیا بره ، پاهاش رو رو قبله کردن. شاگردهاش بهش گفتن که در نجف دفنش کنن. چون کسی در قبرستان دارالسلام دفن بشود، بدون حساب وارد بهشت میشود و علما اکثرا در این قبرستان دفن شده اند. اما ایشون تا این پیشنهاد رو بهش دادن مثل بارون گریه کرد و با انگشتش اشاره کرد به قبر امام موسی کاظم و امام جواد و گفت من از این دو امام خجالت میکشم که کنار اینا باشم و من رو ببرن نجف. گفت دیگه قیامت روم نمیشه تو روی اینا نگاه کنم. من رو ببرید پاشنه ورودی در این دو امام دفن کنید تا وقتی زائرا میان، خاک پاشون توتیای قبر من بشه. بعد گفت روی قبر من ننویسید منجم. ننویسید فقیه و ... بنویسید و کلبهم باسط ذراعیه با الوصید. در مورد سگ اصحاب کهف این آیه از قرآنه که میگه سگشون دم در بود و اونها داخل بودند. و ایشان از این آیه برای خودشان استفاده کردن. خواجه نصیر رو استاد بشر میگویند، صاحب کتاب اخلاق ناصری. یکی برای ایشان نوشت کلب ابن کلب. یعنی سگ پسر سگ. خواجه در جواب نوشت. شما که سگ منو خطاب کردی، خیلی ذهن منو مشغول کرد. من نگاه کردم دیدم سگ ها همه بدنشون مو داره. اما بدن من اینگونه نیست. پوز دارن و و روی چهار دست و پا راه میرن و من روی دو پا و فکر میکنم در این مورد اشتباه کردی و من نمیتونم سگ باشم. پدر ما هم روی 2 پا راه میرفت. فکر میکنم تو در نوشتن این نامه اشتباه کردی و از این به بعد در نوشتن نامه بیشتر دقت کن.

دیدار جابر ابن عبد الله انصاری و امام باقر

جابر میگوید خانه زین العابدین بودم که دیدم طفلی می آمد داخل اتاق و بیرون میرفت و نظرم را جلب کرد. پرسیدم آقازاده اسم شما چیه؟ گفت محمد. یاد کلام پیامبر افتادم. گفتم یه خورده راه برو و برگرد. دیدم کاملا شبیه پیامبر است. دستش رو بوسیدم و گفتم پیامبر به شما سلام رسونده و گفته که او عالم اهل بیته و علوم را میشکافد. آقا هم فرمودند سلام من به پیغمبر و به تو که این سلام رو به من ابلاغ کردی و فرمودند دیگه وصیت هات رو انجام بده. جابر وقتی شنید بلند بلند گریه کرد و گفت پیامبر هم این رو به من گفته بود. سپس جابر پرسید این حرف رو شما از کجا میدونید؟ امام فرمودند والله علم ما کان و ما یکون و ما هو کائن. به خدا قسم علم چیز هایی که تا کنون اتفاق افتاده خدا به من داده و علم چیزهایی که الان داره اتفاق می افته و چیزهایی که بعدا اتفاق می افته نیز در سینه من است. امام زمان هم دارای همه این علم هاست.

چهارده معصوم یک نور واحد

یک روز امیر المومنین وارد خانه شدند و حضرت زهرا به ایشان فرمودند، علی جان دوست داری از علم چیزهایی که قبلا اتفاق افتاده و الان داره اتفاق می افته و بعدا اتفاق خواهد افتاد تو رو آگاه کنم؟ عمار گفت دیدم امیرالمومنین داره عقب عقب از در خانه میاد بیرون مثل حالتی که ما پشت به ضریح نمیکنیم و بیرون میایم. سپس امیرالمومنین خدمت پیامبر رفتند و پیغمبر فرمودند علی جان من بگم یا شما؟ امیرالمونین فرمود شما بگی بهتره. پیامبر فرمود اومدی بپرسی آیا نور فاطمه از ماست؟ پیامبر فرمودند نور فاطمه از ماست و 3 مرتبه فرمودند ابوها فداها

پرهیز از معاصی در خلوت

امیر المومنین می فرمایند اتقو معاصی فی الخلوات فرمودند از معاصی خداوند در خلوت ها بترسید. افرادی هستند که وقتی در جمع دوستانشون هستند و نامحرمی رد میشود، سرشون رو پایین می اندازند و همش می گویند استغفر الله. اما در خلوت اینگونه نیستند. بعد فرمودند شاهد هو الحاکم. یعنی کسی که شما رو تو خلوت دارد شما را میبینید برای شما حکم میکند. روزی میدهد، آبرو میدهد. صدق این است که خلوت وجلوت انسان یکی باشد. مثلا تعارف میکنه یه نفر رو که بره خونشون و در دل میگوید که خدا کنه نیاد و میگوید من به شما خیلی ارادت دارم و پشت سر شما میگوید خیلی آدم شارلاتانیه و پروندش دست منه. پس یکی از شعبه های انسان نیز این است که زبانش صادق باشد.

شهید دیالمه و راستگویی ایشان

شهید دیالمه مشهدی بود، ایشان گفتند دانشگاه که رفتم روز اول استادمون خواست فیزیک درس بده. گفت ما روز اول کلاسمونه، کسی میاد اول ترم یه قولی به من بده؟ همه گفتن بله. گفت بزارید من بگم بعد شما قول بدید. گفتند قول چی است؟ گفت اینکه از امروز تا آخر ترم شما دروغ نگید. هیچکس دستش رو بلند نکرد و من دستم رو بلند کردم. گفت تمرین میکنیم و دروغ نمی گیم. الان یه نفر به ما میگوید بفرما میوه و ما میگیم میل نداریم، در حالی که دلمان برای آن میوه لک میزنه. اصلا صدق در ما پیدا نمیشه. خلاصه دیالمه ظهر سراغ استاد رفت و گفت من نمی تونم ، کار من نیست. گفت چطور؟ گفت ظهر که شد رفتم نماز و دیدم دارم به خدا دروغ میگویم. گفت خوندم ایاک نعبد و ایاک نستعین. فقط و فقط تو رو عبادت میکنم و از تو کمک میخوام. من به خدا دروغ میگم. چه برسه به مردم. شما میخوای یه اداره بری همش دنبال یه آبدارچی یا راننده یا یه چیزی میگردی که کارت رو درست کنه. اصلا خدا به ذهنت نمی یاد. وقتی سرت به سنگ خورد و به جایی نرسیدی بعد میگه خدا کمکم کن. شما حضرت ابراهیم رو در نظر بگیرید، ملک باران اومد به سراغش، نه یه آبدارچی، نه یه راننده، نه یه باغبون. گفت میخوای بارون بفرستم و تو رو نجات بدم؟ گفت نه تا خدا هست من به تو احتیاجی ندارم. بعد ملک باد اومد و گفت به تو هم احتیاجی ندارم تا خدا رو دارم. آخر جبرئیل اومد و گفت حاجتی نداری؟ گفت الیک فلا . گفت به تو ندارم. گفت به خدا چی؟ حاجتی نداری؟ گفت من غرق حاجتم. گفت پس به خدا بگو. گفت علمه بحالی، حسبی ان مقالی. یعنی همینکه او داره من رو تو این وضعیت میبینه احتیاجی به گفتن حاجت نیست و من رو کفایت میکنه. یعنی هرکاری خودش بخواد میکنه. یعنی میگه شاید خدا بخواد ما اینجا بسوزیم. چرا براش تعیین تکلیف کنیم؟

هارون الرشید و صحبت هایش با بهلول (بسیار شنیدنی)

یک روز هارون الرشید داشت رد می شد و به بهلول گفت یک چیزی از ما بخواه. بهلول گفت از تو بخوام؟ هارون یه نگاه به خودش کرد و گفت صد اعظم از من میخواد. ورزا از من میخوان، بعد تو ادم یه لا قبا زورت میاد از من چیزی بخوای؟ دید متوجه نمیشه. گفت جایی که خدا هست او رو ول کنم و از تو بخوام؟ گفت حالا چی میشه؟ هم از من بخواه و هم از خدا. دید اصلا متوجه نمیشه. گفت این مگس ها خیلی من رو اذیت میکنن. دستور بده برن یه جا دیگه بازی کنن. همش میشینن رو صورت من و باید اونها رو بپرونم. گفت مگس که حرف من رو گوش نمیده. گفت تو که حریف یه مگس نمیشی از من میخوای که حاجتم رو از تو بخوام؟ گفت امر به تو مشتبه شده، یک مشت آدم دور قاب چین دور تو جمع شدن میگن تو نباشی آفتاب طلوع نمیکنه. تو باورت شده. عددی نیستی که. تو هم مریض شدی باید بری در خونه خدا. گرفتار شدی باید بری در خونه خدا.

یک مرتبه دیگه هارون الرشید به بهلول گفته بود برای من دعا کن. گفته بود من برای دنیا دعا نمیکنم که به درد تو بخورد. آخرت هم که تو اهلش نیستی که دعا کنم. گفت نه یه دعایی برای من کن. دستش رو بلند کرد گفت خدایا همین الان عجلش رو برسون. گفت این چه دعاییه؟ گفت به خدا قسم همین الان بمیری از فردا بهتره. چون تو تا فردا 20 تا دیگه به گناهات اضافه میشه. قیامت میگی کاش دعای بهلول مستجاب شده بود.

 

 

 

 

 



نویسنده : خادم اهل بیت » ساعت 12:3 صبح روز دوشنبه 94 شهریور 30


 

متن سخنرانی استاد مهدی توکلی(قسمت اول)

 

هفته ای که پیش رو داریم چند مناسبت دارد و اولین آنها شهادت امام باقر علیه السلام (هفتم ذیحجه) و شهادت حضرت مسلم ابن عقیل علیه السلام ( اولین سرباز امام حسین ) و روز عرفه است.

شخصیت حضرت باقر علیه السلام 

در ابتدا از حضرت باقر علیه السلام صحبت میکنم چون ایشان خیلی غریب و مظلوم هستند و کمتر از ایشان اسم برده میشود. ولادت حضرت باقر هم سوم صفر نوشته شده و هم اول رجب. چون ماه صفر ماه حزن و اندوه است اغلب شیعیان اول رجب رو برای حضرت باقر ولادت میگیرند و سال پنجاه و هفت قمری در مدینه متولد شد.

حضرت باقر در کربلا حضور داشت و حدود 4 سال داشتند. سال 57 قمری متولد شد و سال 61 قمری کربلا اتفاق افتاد و شهادتشون هم 114 قمری است و عمر شریفشون 57 سال است و دوران امامتشون هم 19 سال از سال 95 تا 114.

چند خصوصیت حضرت باقر علیه السلام

اول اینکه اسم شریفشون محمد و هم نام پیغمبر اکرم می باشد. 14 معصوم 2 تا هفت تا می باشند. خدا به پیامبردر قرآن می فرمایند لقد آتیناک سبع من المثانی و القرآن العظیم. یعنی ما 2 تا هفت تا به تو دادیم و دیگری قرآن کریم. پیغمبر هم این 2 تا رو در حدیث ثقلین در میان مردم به امانت گذاشت. کنیه مشهور ایشان هم ابوجعفر است. مشهور ترین لقب ایشان باقر است که پیغمبر به ایشان داد. جابر ابن عبد الله انصاری از صحابه پیغمبر بودند، خدا عمر طولانی به ایشان داد و کربلا رو هم درک کرد و اربعین هم امام حسین رو زیارت کرد. پیامبر فرمودند جابر خدا عمر طولانی به تو میدهد و عالم ما اهل بیت رو زیارت میکنی و او اسمش اسم من است و شمائل ایشان هم شمائل من است و فرمودند او تمام علوم را میکشافد و حقایق آنها را در می آورد. فرمودند اگر او رو دیدی سلام مرا بهش برسان.

خصوصیت دیگر اینکه مادر ایشان دختر امام حسن مجتبی علیه السلام بودند. ایشان اسمشان فاطمه بود. در نتیجه حضرت باقر هم از پدر و هم از مادر علوی است. در نزد امام صادق صحبت مادر بزرگ ایشان شد.حضرت صادق فرمودند که ایشان صدیقه بود و در آل حسن مانند ایشان پیدا نمی شد. حضرت باقر فرمودند دیوار داشت میریخت و مادر من زیر دیوار بود. گفت دستهاش رو بلند کرد و اشاره کرد و دیوار وایساد و بعد از اینکه مادرم رد شد دیوار فرو ریخت.

صحبت نصرانی و امام باقر ع

یک نصرانی گفت من امام باقر رو عصبانی میکنم. شرط بست. بهش گفتن او حلمش حلم پیغمبر است. گفت من عصبانیش میکنم. آمد جلو و گفت انت بقر. واقعا بعضی ها چقدر بد زبان هستند. بقر به عربی یعنی گاو. امام فرمودند من باقرم و بقر نیستم و باقر یعنی کسی که علوم را میشکافد. گفت مادرت هم بدکاره بوده. امام فرمودند اگر راست میگی، هروقت حال خوشی داشتی مادر من رو دعا کن و اگر دروغ میگی من هر وقت حال خوشی داشتم تو رو دعا میکنم. چون به مادر من تهمت زدی. گفت اشهد ان لا اله الا الله و ان محمد رسول الله و تو حجت خدایی و مسلمان شد.

کرامات زندگی امام باقر ع

امام صادق علیه السلام میفرمایند که من با پدرم حضرت باقر یک سال حج بودیم. اون سال حشام ابن عبدالملک مروان هم به حج آمده بود. ایشان در سخنرانی حج فرمودند داوند از بین همه خلایق ما 14 نفر رو انتخاب کرده و ما 14 نفر بر مردم حجتیم. خوشبحال آنکس که تابع ما باشد و بدبخت و شقی است کسی که با ما مخالفت کند. مذمون فرمایش این است. گفت در مکه متعرض ما نشد اما وقتی برگشتیم هشام براى اینکه عظمت ظاهرى خود را به رخ پدرم بکشد، و ضمنا به خیال خود از مقام آن حضرت بکاهد، سه روز اجازه ملاقات نداد! شاید هم در این سه روز در این فکر بود که چگونه با امام (ع) روبرو شود و چه طرحى بریزد که از موقعیت و مقام امام (ع) در انظار مردم کاسته شود؟! البته اگر دربار حکومت هشام کانون پرورش علما و دانشمندان و مجمع سخندانان بود امکان داشت دانشمندان برجسته را دعوت نموده مجلس بحث و مناظره تشکیل بدهد؛ ولى از آنجا که دربار خلافت اغلب زمامداران اموى-و از آن جمله هشام - از وجود چنین دانشمندانى خالى بود و شعرا و داستانسرایان و مدیحه گویان جاى رجال علم را گرفته بودند، هشام به فکر تشکیل چنین مجلسى نیفتاد،زیرا بخوبى مى دانست اگر از راه مبارزه و مناظره علمى وارد شود هیچ یک از درباریان او از عهده مناظره با امام باقر (ع) برنخواهند آمد و از این جهت تصمیم گرفت از راه دیگرى وارد شود که به نظرش پیروزى او مسلم بود.
آرى با کمال تعجب هشام تصمیم گرفت یک مسابقه تیراندازى! ترتیب داده امام (ع) را در آن مسابقه شرکت بدهد تا بلکه به واسطه شکست در مسابقه، امام در نظر مردم کوچک جلوه کند! به همین جهت پیش از ورود امام (ع) به قصر خلافت، عده اى از درباریان را واداشت نشانه اى نصب کرده مشغول تیراندازى گردند. امام باقر (ع) وارد مجلس شد و اندکى نشست. ناگهان هشام رو به امام کرد و چنین گفت: آیا مایلید در مسابقه تیراندازى شرکت نمایید؟ حضرت فرمود: من دیگر پیر شده ام و وقت تیراندازیم گذشته است، مرا معذور دار. هشام که خیال مى کرد فرصت خوبى به دست آورده و امام باقر (ع) را در دو قدمى شکست قرار داده است، اصرار و پافشارى کرد که تیر و کمان خود را به آن حضرت بدهد. امام (ع) دست برد و کمان را گرفت و تیرى در چله کمان نهاد و نشانه گیرى کرد و تیر را درست به قلب هدف زد! آنگاه تیر دوم را به کمان گذاشت و رها کرد و این بار تیر در چوبه تیر قبلى نشست و آن را شکافت! تیر سوم نیز به تیر دوم اصابت کرد و به همین ترتیب نه تیر پرتاب نمود که هر کدام به چوبه تیر قبلى خورد!
این عمل شگفت انگیز، حاضران را بشدت تحت تاثیر قرار داده و اعجاب و تحسین همه را برانگیخت. هشام که حسابهایش غلط از آب در آمده و نقشه اش نقش بر آب شده بود، سخت تحت تاثیر قرار گرفت و بى اختیار گفت: آفرین بر تو اى اباجعفر! تو سرآمد تیراندازان عرب و عجم هستى، چگونه مى گفتى پیر شده ام؟! آنگاه سر به زیر افکند و لحظه اى به فکر فرو رفت. سپس امام باقر (ع) و فرزند عالیقدرش را در جایگاه مخصوص کنار خود جاى داد و فوق العاده تجلیل و احترام کرد و رو به امام کرده گفت: قریش از پرتو وجود تو شایسته سرورى بر عرب و عجم است، این تیراندازى را چه کسى به تو یاد داده است و در چه مدتى آن را فراگرفته اى؟ حضرت فرمود: مى دانى که اهل مدینه به این کار عادت دارند، من نیز در ایام جوانى مدتى به این کار سرگرم بودم ولى بعد آن را رها کردم، امروز چون تو اصرار کردى ناگزیر پذیرفتم. هشام گفت: آیا جعفر (حضرت صادق) نیز مانند تو در تیراندازى مهارت دارد؟ امام فرمود: ما خاندان، «کمال دین» و «اتمام نعمت» را که در آیه: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَ‌ضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلَامَ دِینًا آمده (امامت و ولایت) از یکدیگر به ارث مى بریم و هرگز زمین از چنین افرادى (حجت) خالى نمى ماند. خداوند همه کمالات را در ما جمع کرده است. نیازی هم به اکتساب نیست. هرچی که در ذهن تو هست در ما در اعلی درجه است. سپس ما رو فرستاد به سمت مدینه. ادامه در پاراگراف بعدی

مناظره امام باقر و اسقف مسیحیان

 

هنگامى که امام(علیه السلام) همراه فرزند گرامى خود از قصر خلافت خارج شدند، در انتهاى میدان مقابل قصر با جمعیت انبوهى روبرو گردید که همه نشسته بودند. امام از وضع آنان و علت اجتماعشان جویا شد. گفتند: اینها کشیشان و راهبان مسیحى هستند که در مجمع بزرگ سالیانه خود گردآمده اند و طبق برنامه همه ساله منتظر اسقف بزرگ مى باشند تا مشکلات علمى خود را از او بپرسند    . امام(علیه السلام) به میان جمعیت تشریف برده و به طور ناشناس در ان مجمع بزرگ شرکت فرمود. این خبر فوراً به هشام گزارش داده شد. هشام افرادى را مامور کرد تا در انجمن مزبور شرکت نموده از نزدیک ناظر جریان باشند .طولى نکشید اسقف بزرگ که فوق العاده پیر و سال خورده بود، وارد شد و با شکوه و احترام فراوان، در صدر مجلس قرار گرفت. آن گاه نگاهى به جمعیت انداخت، و چون سیماى امام باقر(علیه السلام) توجه وى را به خود جلب نمود، رو به امام کرد و پرسید:

از ما مسیحیان هستید یا از مسلمانان؟

 

امام(ع) فرمود: از مسلمانان.

اسقف:از دانشمندان آنان هستید یا افراد نادان؟

امام(ع):از افراد نادان نیستم.

اسقف: اول من سوال کنم یا شما می‌پرسید؟

امام(ع):اگر مایلید شما سوال کنید.

فضولات نداشتن بهشتیان

اسقف: به چه دلیل شما مسلمانان ادعا می‌کنید که اهل بهشتغذا می‌خورند و می‌آشامند ولی مدفوعی ندارند؟آیا برای این موضوع، نمونه و نظیر روشنی در این دنیا وجود دارد؟

امام(ع):بلی، نمونه روشن آن در این جهان جنیناست که در رحم مادر تغذیه می‌کند ولی مدفوعی ندارد.

اسقف:عجب! پس شما گفتید از دانشمندان نیستید؟! امام(ع): من چنین نگفتم، بلکه گفتم از نادانان نیستم!

کاهش‌نیافتن نعمت‌های بهشتی

اسقف سوال دیگری درباره میوه‌ها و نعمت‌های بهشتی به این مضمون پرسید:
به چه دلیل عقیده دارید که میوه‌ها و نعمتهای بهشتی کم نمی‌شود و هر چه از آنها مصرف شود، باز به حال خود باقی بوده کاهش پیدا نمی‌کنند؟ آیا نمونه روشنی از پدیده‌های این جهان می‌توان برای این موضوع پیدا کرد؟

امام(ع):آری، نمونه روشن آن در عالم محسوسات آتش است. شما اگر از شعله چراغی صدها چراغ روشن کنید، شعله چراغ اول به جای خود باقی است و از آن به هیچ وجه کاسته نمی‌شود.

درباره زمان خاص

سؤالی دیگر می‌پرسم. به من خبر بده از ساعتی که نه از شب است نه از روز.

امام باقر ع:آن همان ساعت بین طلوع فجر تا طلوع خورشید است که در این ساعت گرفتاران آرامش می‌یابند. با شنیدن این جواب نصرانی فریادی کشید و گفت: یک مسئله باقی است. قسم به خدا که هرگز نتوانی جواب آن را بدهی.

امام فرمودند:  مسلماً قسم دروغ خورده ای.

درباه عزیر و عزیره

دانشمند نصرانی: به من از دو مولود خبر بده که در یک روز به دنیا آمدند و در یک روز از دنیا رفتند در حالی که یکی پنجاه سال عمر کرد و دیگری صد و پنجاه سال.

امام باقر علیه السلام:

آنان عزیر و عزیره بودند و چون به 25 سالگی رسیدند، عزیر سوار بر درازگوش خود از قریه انطاکیهمی‌گذشت که دید به کلی ویران شده است، گفت: چگونه خداوند این قریه را بعد از نابودیش دوباره زنده می‌کند؟

با آنکه خداوند او را برگزیده بود و هدایتش کرده بود، وقتی چنین سخنی گفت خداوند بر او خشم گرفت و او را به مدت صد سال میراند به خاطر سخن ناشایستی که گفته بود و دوباره او را با درازگوش و غذا و نوشیدنیش زنده کرد.

پس نزد عزیره بازگشت ولی عزیره برادرش را نشناخت، اما مهمان او شد. فرزندان عزیر و فرزندان فرزندانش به نزد او می‌آمدند در حالی که او خود جوانی 25 ساله بود. عزیر پیوسته از عزیره و فرزندانش یاد می‌کرد و خاطراتی از آنها نقل می‌نمود و می‌گفت آنان هم اکنون پیر شده‌اند.

عزیره که 125 ساله بود گفت: من جوانی در 25 سالگی ندیدم که از جریان بین من و برادرم در ایام جوانی ما داناتر باشد، تو‌ای مرد! آیا از اهل آسمانی یا از زمین؟

عزیر گفت:‌ای عزیره من عزیرم که خداوند بر من خشم گرفت و به خاطر سخن ناهموارم صد سال میراند تا هم مجازاتم کرده باشد و هم بر یقینم بیفزاید و این همان درازگوش و غذا و نوشیدنی من است که با آن از منزل خارج شده بودم و اکنون خداوند مرا به همان صورت اعاده کرده است. عزیره سخنانش را پذیرفت. پس عزیر 25 سال دیگر با آنان زندگی کرد و بعد هر دو در یک روز از دنیا رفتند.

اسقف هر سوال مشکلی به نظرش می‌رسید همه را پرسید و جواب قانع کننده شنید و چون خود را عاجز یافت، بشدت ناراحت و عصبانی شد و گفت: «‌مردم!دانشمند والا مقامی را که مراتب اطلاعات و معلومات مذهبی او از من بیشتر است، به اینجا آورده اید تا مرا رسوا سازد و مسلمانان بدانند پیشوایان آنان از ما برتر و داناترند!! به خدا سوگند دیگر با شما سخن نخواهم گفت و اگر تا سال دیگر زنده ماندم، مرا در میان خود نخواهید دید!». این را گفت و از جا برخاست و بیرون رفت.  روایت هست که شب غار رو ترک کرد و نزد امام باقر آمد و مسلمان شد و 60 هزار نصرانی به تبع اون مسلمان شدند.

پیامد مناظره

این جریان به سرعت در شهر دمشقپیچید و موجی از شادی و هیجان در محیط شامبوجود آورد. هشام بجای این که از پیروزی افتخارآمیز علمی امام باقر(ع) بر بیگانگان خوشحال شود، بیش از پیش از نفوذ معنوی امام بیمناک شد و ضمن ظاهرسازی وارسال هدیه برای آن حضرت پیغام داد که حتماً همان روز دمشقرا ترک گوید. گفت در راه که برمیگشتیم یک جارچی جلوی ما میرفت و میگفت این 2 نفر نصرانی شدن و کسی تو شهر راهشون نده. ما شب رسیدم شهر مدائن و هر کاری کردیم ما رو راه ندادن. امام گفت مگه شما تو این شهر نصرانی ندارید؟ اگر ما نصرانی هم که باشیم باید ما رو راه بدید. گفتن ما شما رو راه نمیدیم. امام وقتی دید راه دیگه نداره اومدن در قله ای ایستادند و دستشون رو گذشتن رو گوششون و بلند بلند این آیه رو خوندند بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین و صدا در همه مدائن میپیچید و زمین مدائن شروع کرد به لرزیدن و طوفان سیاهی در مدائن شروع شد. این صحنه که اتفاق افتاد پیر مردی بالای پشت بام رفت و داد زد مردم مدائن در رو روی اینها باز کنید که اگر باز نکنید بعد از 3 روز عذاب نازل میشه و همه می میرید. بخدا قسم این مرد جایی ایستاده که شعیب پیغمبر ایستاده بود و همون آیاتی که شعیب میخواند، میخواند.  

 



نویسنده : خادم اهل بیت » ساعت 12:2 صبح روز دوشنبه 94 شهریور 30


 

از روایات استفاده می شود که این سه ماه رجب، شعبان و رمضان، از همه ماه های سال برتر هستند. در بین این سه ماه، ماه رجب ممتاز است و به همین دلیل در روز قیامت بین صفوف محشر صدا می زنند " أین الرجبیون؟" کجا هستند کسانی که ماه رجب را احترام و تعظیم می کردند؟ 

پیامبر صلوات الله علیه فرمودند که رجب ماه خدا است و شعبان ماه من است، و رمضان ماه امت من است. همانگونه که خدا به پیامبر صلوات الله علیه برتری دارد، ماه رجب هم به ماه شعبان برتری دارد، همانگونه که خدا برتری دارد بر امت، رجب بر ماه رمضان برتری دارد.

ماه رجب متعلق به مهمان های خصوصی خداوند است، چه کسانی می توانند از این ماه استفاده کنند و سر این سفره بنشینند؟ ماه رمضان عمومی است، همه می آیند، مخصوصا در شب های قدر همه بر سر این سفره می آیند. چند نفر ماه رجب روزه می گیرند و چند نفر ماه رمضان؟ آنهائی که اهل رجب هستند در مهمانی خصوصی خدا پذیرایی می شوند. به همین دلیل در قیامت فریاد می زنند "أین الرجبیون؟"

یکی از شب هایی که احیای آن خیلی ممتاز است شب اول ماه رجب است. هرکس یک روز در این ماه را روزه بگیرد آتش جهنم بر او حرام می شود و هرکس سه روز روزه بگیرد بهشت بر او واجب می شود.

امام حسن علیه السلام دختری به نام فاطمه داشتند، و امام حسین علیه السلام پسری به نام علی، ازدواج اینها خیلی شبیه به ازدواج امام علی علیه السلام و حضرت فاطمه سلام الله علیها است. حاصل ازدواج آنها متولد شدن امام باقر علیه السلام است، پس امام باقر علیه السلام هم از طرف مادر فرزند حضرت زهرا سلام الله علیها است و هم از طرف پدر. به همین دلیل در زیارت نامه های فرزندان امام باقر و از امام باقر به بعد می توانید بگویید " السلام علی ابن الحسن و الحسین"

امامان ما از امام باقر علیه السلام به بعد هم فرزند امام حسن علیه السلام هستند و هم فرزند امام حسین علیه السلام.

جابر بن عبدالله انصاری می گفت: پیامبر صلوات الله علیه به من فرمودند تو آنقدر عمر می کنی که عالم ما اهل بیت را می بینی، و هنگامی که او را دیدی سلام مرا به او برسان.

به دو امام ما عالم اهل بیت می گفتند، یکی امام باقر علیه السلام و دیگری امام رضا علیه السلام.

جابر به همان اندازه عمر کرد و امام باقر علیه السلام را دید و وقتی سلام پیامبر صلوات الله علیه را به امام رساند، امام جواب سلام او را داد و فرمود که دیگر وصیت هایت را بکن. جابر پرسید چطور؟ امام پاسخ دادند همان علمی که من از پیامبران به ارث برده ام به من می گوید که اواخر عمر تو است.

از امام باقر علیه السلام حدیث نقل شده است که چهار چیز گنج های خوبی ها است یک اینکه انسان دردش را پنهان کند و به کسی نگوید، دوم اینکه انسان حاجتش را از دیگران کتمان کند و فقط به خدا بگوید، سوم اینکه انسان درد و رنج و مصیبت هایش را پنهان کند، چهارم اینکه انسان اگر کار خیری می کند نگذارد که کسی متوجه شود.

 

 



نویسنده : خادم اهل بیت » ساعت 11:11 صبح روز جمعه 94 شهریور 27